تبليغاتX
شاهزاده اس ام اس

شاهزاده اس ام اس

وصیت نامه ی جالب!...

- قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.                                           

- بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.                                        - به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند، من به آن مشکوکم!                                               - ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند.                                                                               - عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.                                 - بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.                                                       - کارت شناساییم و دو قطعه عکس مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد.                                   - مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.                                                                     - روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.                           - دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند، در چمنزار خاکم کنید! - کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.                                                                                                                          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 1:8  توسط بابک کاظم زاده  | 

اس ام اس آورديم بدو جا نموني

لره میاد تهران ، تو ترافیک گیر میکنه میگه : ها ماشالا !به ای میگن عروسی !

اتل متل تشکر منقل کجاست با انبر تریاک و بنگ و شیشه به یادتم همیشه !

دلم انفجاریست ، بمبم تو باش!

دری بسته هستم ، پلمبم توباش!

مرا کشف کن گرچه دور از توام

بیا و کریستف کلمبم تو باش!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 2:55  توسط بابک کاظم زاده  | 

مرد و زن از دید ریاضی دان ها

اگر زن يا مرد داراي ( اخلاق) باشند پس مساوي هستند با عدد يك =1

اگر داراي (زيبايي) هم باشند پس يك صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =10

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =100

اگر داراي (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =1000

ولي اگر زماني عدد يك رفت (اخلاق) چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي هيچ نيست.

پس آن انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 14:53  توسط بابک کاظم زاده  | 

ملا و شراب فروش

حکایت پائولو کوئیلو، از تناقض باورها در مسجد و میخانه و محکمه جالب است، او حکایت غریبی از ایمان مرد شراب فروش به تاثیردعا و انکار ملای مسجد بر تاثیر دعا دارد ! می گوید: سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!. یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست ! ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند ! قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم : یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند ! وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!"پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 14:43  توسط بابک کاظم زاده  | 

چهار درس زندگي

میمون هایی که «ترسیدن» را یاد گرفتند:                                                                                 میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند. در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.                                                                               نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.      سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند:                                                                                  تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشاردهند.                                                                نتیجه: هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 2:44  توسط بابک کاظم زاده  |